تبليغاتX
اهالی کوچه عشق
*****دلي گفت: كه آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود: تا چه بگويد اين دل من!

       عقل ناليد: كجا حل شود اين مشكل من؟ مرگ خنديد: در اين خانه‌ي ويرانه‌ي من!

 

*****پیش رویت دگران صورت بر دیوارند.......نه چنین صورت و معنی که تو

داری دارند.....تا گل روی تو دیدم همه گل​ها خارند....تا تو را یار گرفتم همه

خلق اغیارند

 

***** آه ای صبا چون تو مدهوشم من.خود فراموشم من.خانه بر دوشم من.خانه بر دوش.

من در پی اش کو به کو افتادم.دل به عشقش دادم.حلقه در گوشم من.حلقه در گوش.

گر در کویش برسی برسان.این پیام مرا.بی چراغ رویت.من ندارم دیگر.تاب این شبهای سردو

خاموش.هرگز...هرگز... باور نکنم عهدو پیمان ما شد فراموش...

ای جان من غرق سودای تو.بی تماشای تو.دل ندارد زوق گفت وگوی.

بی جلوه ات آرزو بی حاصل.بی تودر باغ دل خود نروید سرو آرزوی.

شبها مرغ لب بسته منم.دل شکسته منم.تا سحر بیدارم.سر به زانو دارم.ور نخیزد از من

هایوهویی.بی تو سیر گل را چه کنم گل ندارد بی تو رنگ وبوی..

 

*****با دو دست خالي از عشق ديگه هيچ جا جاي من نيست

انگاري هيچ چيزي مرحم واسه اين زخماي تن نيست

من فراموش شدم و تو هنوزم تو نفسامي

رفتي بي من ولي انگارهرجا مي رم تو با هامي

رفتي گفتي خاطراتم جاي من واست مي مونه

كاشكي بودي و مي ديدي دلم از دوريت مي خونه

كاشكي اينطور دوستت نداشتم كه بگم بي تو نمي شه

كاشكي دلت سنگي نبود و دل من مثله يه شيشه

كاش فقط يه روز ديگه بي تو من دووم بيارم

تابتونم بازم عشق تو رو رو چشام بزارم

 

 

*****يه سنگ كافيست براي شكستن يك شيشه!يك جمله كافيست براي شكستن يك قلب!يك ثانيه

كافيست براي عاشق شدن يه دوست كافيست براي تمام زندگي..............

 

*****کاشکی هرگز نمی دیدم تورا...

کاش انتهای امید زندگی می توانستم فراموشت کنم...

یا شبی چون آتش سوزان دل در فراز سینه خاموشت کنم...

کاش چون خواب گریزان از دیده ام نیمه شبها یاد رویت می گریخت...

مرغ دل افسرده حال و بسته پر از دیار آرزویت می گریخت...

کاش احساس نیاز دیدنت از وجودم چون وجودت پر می گرفت...

در دلم آتش نمیزد آنگاه کاش آشب چشمهایم کور بود...

تا نسوزم در خزان آرزوها کاشکی هرگز نمیدیدم تو را...

***********زمان خيلي كند است براي كساني كه انتظار مي‌كشند خيلي

سريع براي كساني كه مي‌ترسند خيلي طولاني براي كساني كه

اندوهگين‌اند خيلي كوتاه براي كساني كه شاد‌اند ولي براي كساني كه

عاشق‌اند زمان جاودانگي است*****************

 

 

*****یکی بو یکی نبود زیر گنبد کبود.......تو قلب سرد بیکسم غیر از خودت کسی نبود

از بد روزگار من تو اومدی تو زندگیم.........زخم زبونم میزدی تو لحظه های خستگیم

حالا تمام لحظه هام پر از تو رو ندیدنه......غروب لحظهای من صدای تو شنیدنه

برگرد بیا تا قلب من نمرده از غم ها گلم......بیا دیگه سر اومده بدون تو تحملم

 

*****ازساعت متنفرم از اين اختراع غريب بشر که مدام جاي خالي حضورت را به رخ دلتنگي

هاي تنهاييم مي كشد

 

*****در شهر عشق قدم مي زدم گذرم افتاد به قبرستان عاشقان... خيلي تعجب کردم، تا چشم کار

مي کرد قبر بود. پيش خودم گفتم:يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره؟ يکدفعه متوجه قلبي شدم

که تازه خاک شده بود جلو رفتم، برگهاي روي قبر را کنار زدم که براش دعا کنم، واي چي مي

ديدم... باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چند ساله پيش دله منو شکسته بود..

 

********زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز زيباترين گل

با اولين باد پاييزي پرپر شد، باوفاترين دوست به مرور زمان بي‌وفا شد، اين پرپر شدن از گل

نيست و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است

 

 *****روزي عشقو ديوونگي، محبت و فضولي داشتن قايم موشك بازي مي كردن تا نوبت به

ديوونگي رسيد، همه رو پيدا كرد اما هر چي گشت از عشق خبري نبود. فضولي متوجه شد كه

عشق پشت يك بوته ي گل سرخ قايم شده، رفت ديوونگي رو خبر كرد اونم يه خار بزرگ

برداشت و در بوته ي گل سرخ فرو كرد

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 12:7 توسط علیحضرت مهندس مهرداد خان |

زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد

گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است

و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ،

بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست

نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 18:56 توسط علیحضرت مهندس مهرداد خان |

یکی بود یکی نبود. يه روزی از روزا با يه دختری آشنا شدم. اون اولا واسم مثل يه دوست

خوب بود.يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم. ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.واسم

با ديگران متفاوت بود. عاشقش شدم. عشق اولم بود. نمی دونستم چه جوری بهش بگم.چه جوری

نشون بدم که دوستش دارم.روز ها گذشت.من هم هر کاری که می تونستم می کردم که بهش

نشون بدم که دوستش دارم. يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!

دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.همين جور عاشقش موندم...

يه روز اومد گفت:" اين دوستمه اسمش سعيد هست."

يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:"خوشبختم."ديگه چيزی از دلم

نمونده بود.اون لبخند از ته دل نبود.فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل

گرفته بودند.که باز هم ناراحت نشه! يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:"با

هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد

درد بکشه و جيک نزنه لبخند زدم و گفتم:"بله که می تونی."بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو

شونم که گريه کنه تا آروم بشه...

چندين ماه گذشت...

يه روز بهم زنگ زد و گفت:"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم

خونتون بهت بدم؟"   ديگه نمی فهميدم چی ميگه.منگ شده بودم.يهو ديدم داره ميگه:"... کوشي؟

الوووووو...."

گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."

گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"

گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."

....

اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم

افتاده بودم.خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.فردا

ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.خودش بود. بازم سر ساعت! در رو باز کردم.به چشماش

زل زدم.هنوزم عاشقش بودم. ولی ...

گفت:"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."

تا پنجشنبه بياد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.همه چيز واسم مثل جهنم بود.نمی تونستم تحمل

کنم.به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد

بزنم.

....

پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.چقدر زيبا شده

بود.

اومد جلو و بهم گفت:"خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."

دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم.

تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"

گونش رو بوسيدم و گفتم:"خداحافظ!"
 

                     حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 18:46 توسط علیحضرت مهندس مهرداد خان |

سرنوشت یک سال آیندمون دیشب مشخص شد. آره دیشب معلوم شد که تا سال آینده چه اتفاقاتی برامون می افته.

حرف زيادي براي گفتن ندارم اما دلم بد جوري گرفته خيلي هم شور مي زنه عيبي نداره بذار

شور بزنه حالا اينگار مي خواد چي بشه فوقش يه اتفاق بد مي افته كه تازگي نداره چيزيه كه

واسه همه پيش مياد نمي دونم همش اين شعرو اين چند وقته دارم نا خود آگاه زمزمه مي كنم

همين جوري اومده تو ذهنم هر چي فكر مي كنم مناسبتش چيه چيزي به اين مغز ناقصم نمي رسه

دله ديگه واسه خودش يه وقت خوشه يه وقت نا خوش الهي كه دل همه هميشه خوش باشه

 

 

ندانم  کان مه نامهربان  يادم  کند يا نه ؟  
فريب انگيز من با وعده اي شادم کند يا نه ؟

خرابم آن چنان کز باده هم تسکين نمي يابم     
لب گرمي  شـــود  پيدا  که آبادم  کند يا نه ؟

صبا از من پيامي ده به آن صيـــاد سنگين دل     
که تا گل درچمن باقيــست آزادم کند يا نه ؟

من از ياد عزيزان يک نفس غافل نيـــــــــم اما      
نميدانم که بعد از من کسي يادم کند يا نه ؟

رهي از ناله ام خون مي چکد اما نمي دانم    
که آن بيدادگر گوشي به فريادم کند يا نه؟

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 15:36 توسط علیحضرت مهندس مهرداد خان |

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند .

 انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند

زن جوان: یواشتر برو من می ترسم! مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان : 

خواهش می کنم ، من خیلی

میترسم! مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری. زن جوان :

دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی . مرد جوان: مرا محکم بگیر . زن جوان: خوب، حالا می شه

یواشتر برونی؟ مرد جوان: باشه ، به شرط این که

کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم ،

اذیتم می کنه. روز بعد روزنامه ها نوشتند

برخورد یک موتورسیکلت

 بدلیل بریدن ترمزموتور سیکلت با ساختمانی حادثه آفرید یکی

از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود پس بدون این

که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت

خود را بر سر او گذاشت و خواست برای اخرین بار دوستت دارم را

از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 20:8 توسط علیحضرت مهندس مهرداد خان |

مردی به آرایشگاه رفت تا آرایشگر موهایش را کوتاه کند . آرایشگر که مشغول کار شد طبق عادت

همیشگی با مشتری شروع به صحبت کرد . درباره موضوعات گوناگونی صحبت کردند تا موضوع گفتگو به

خدا رسید . آرایشگر گفت : من هرگز به خدا اعتقاد ندارم . مشتری پرسید : چرا اینگونه فکر می کنی ؟ آ

رایشگر گفت : کافی است پایت را از اینجا بیرون بگذاری و به خیابان بروی و دریابی که خدا وجود ندارد .

چرا این همه آدم بیمار و فقیر در جهان هست ؟ اگر خدا هست وجود این همه آواره به چه معنی است ؟ دلیل

این همه مشکل که مردم دارند چیست ؟

اگر خدا هست پس نباید رنجی وجود داشته باشد . من نمی توانم تصور کنم خدایی که همه را دوست دارد ،

اجازه دهد این وضعیت ادامه داشته باشد .

مشتری لحظه ای فکر کرد ولی نخواست جوابش را بدهد که مبادا مشاجره ای در بگیرد .

بعد از اتمام کار وقتی مشتری آرایشگاه را ترک کرد درست همان لحظه مردی را با موهای بسیار بلند و

ریش های ژولیده و بسیار کثیف دید. مشتری به آریشگاه برگشت و به آرایشگر گفت : آیا می دانی که در دنیا

هرگز آرایشگر وجود ندارد ؟

آرایشگر گفت : چگونه چنین ادعائی می کنی, در حالی که من اینجا هستم و همین چند دقیقه پیش موهای ترا

اصلاح کرده ام ؟

مشتری ادامه داد : آرایشگر وجود ندارد چون اگر وجود داشت آدمی به آن شکل و شمایل با آن موهای بلند و

ژولیده وجود نداشت و اشاره کرد به همان مرد کثیف و ژولیده که حالا داشت از مقابل آرایشگاه عبور می

کرد . آرایشگر گفت : نه, من وجود دارم, چرا آن مرد به پیش من نمی آید ؟

مشتری گفت : و نکته همین جاست , خدا هم وجود دارد. دلیل وجود این همه این مشکلها آن است که مردم

به سوی خدا روی نمی آورند و دنبالش نمی گردند.

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 20:1 توسط علیحضرت مهندس مهرداد خان |

معشوقي از عاشقش پرسيد...من قشنگم؟ عاشق جواب داد ...نه . پرسيد ... دلش

ميخواد با اون باشه؟ باز جواب داد ... نه....اگه ترکد کنم گريه ميکني؟ .... نه .

معشوق با چشمان پر از اشک مي خواست عاشق رو ترک کنه که اون دست

معشوق رو گرفت و گفت: تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي... من نميخوام با تو باشم

من نياز دارم با تو باشم ... اگه بري گريه نمي کنم ... ميميرم

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 19:48 توسط علیحضرت مهندس مهرداد خان |

IN THE NAME OF ALAH

اول سلام اميد وارم حالتون خوب باشه . من مدير وبلاگ

بزرگ WWW.30METRY.TK هستم.اما الان اينجام در خدمت شما.هرچي دوست

داشته باشم (البته+) تو اين وبلاگ ميزارم شما بايد نظر بديد تا عادت كنيد. نترسيد ازتون

كم نميشه. اما اگه نظر نديد معلوم ميشه شما آدم نيستيد چون به هرحال انسان در مورد هر

چيزي يه نظري داره.تا اينجا بسه .

 

 

ايميل منم اون گوشه سمت چپ معلومه اگه سوالی یا مشکلی در هر زمینه علمی یا دینی یا

فلسفی یا ...هرچی داشتيد خجالت نكشيد بپرسید.شک نکنید که اگه بلد باشم ۱۰۰٪ جواب

میدم . بيشتر باهم آشنا ميشيم فلاً باي.منو تو علاقه مندي هاتون اد كنيد ضرر نميكنيد (از ما

گفتن بود از شما عمل نكردن !)

+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 10:34 توسط علیحضرت مهندس مهرداد خان |

کد آهنگ در وب نوا





Powered by WebGozar